
تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست
از قیام تو ،پیام تو عیان است هنوز
همه ماه است محرم ، همه جا کرب و بلاست
در جهان موج جهاد تو روان است هنوز
آغاز محرم و ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست
از قیام تو ،پیام تو عیان است هنوز
همه ماه است محرم ، همه جا کرب و بلاست
در جهان موج جهاد تو روان است هنوز
آغاز محرم و ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

دوباره یک غروب دلنشین
دوباره یک صدا،
صدای سبز
دوباره می پرد کبوتری
به دور گنبد حرم
دوباره چشمهای من
پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
کنار حوض
دوباره ذهن من
پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
نگاه کن!
من آن کبوترم
به دور گنبد طلایی اش
چه عاشقانه می پرم
دلَـــــم یکـــــ ڪـوچـــــﮧ مــےخـــــواهَــــد
بی بن بَـــســـٺ . . .
وَ بــــارانـــے نَــــمــ نَــــمــ . . .
وَ یڪــــ خـــــدا ،
ڪــــﮧ ڪـــمــے بــــا هَــــم راه بــــرَویـــــم !!!


یـــــک ســــال گذشت...
بعضیا دلشون شکست...
بعضیا دل شکوندن...
خدا نگهدار ای مظلوم ترین فصل ها
ما را ببخش
سرمایت را دیدیم
پاکی و سپیدیت را نه,
دلگیری می دانم.
یک رنگیت را ارج
ننهادیم و
غرق چند رنگی بهار
شدیم
ما انسانها همینیم...
یک رنگها را دوست نداریم
مبهوت و غرق رنگها ی
پر ریا می شویم,
ما راببخش
ندانستیم,
آب رنگ، نقاشی
بهاررا از قطرات برف و باران تو
توان کشیدن دارد.
ما راببخش
عطر گل یخ را
که عطر آگین وجود
توست
فراموش کردیم.
خدا نگه دار فصل
تنهای من
می دانم سال دیگر می
آیی
بعد از اشک ریزان
پاییز
به پیشواز
نه عیدی داری و نه
عیدانه ای.
ما را ببخش
که ندانستیم
اگر هیزمی روشن می
کند, گرمایی را در خانه مان
این گرما مدیون حضور
توست.
آدم برفی مهربان با
تو معنا می گیرد،
آغوش گرم، با تو
تصویر میشود.
ما را ببخش
و خدا نگه دار
مظلوم ترین فصلها
زمستان


تو را بی دلیل دوست دارم
و عجیــــب
رخنه کردی میان هوای شعرهایم
با تو بارانیم
گاهی می خواهم
همان دور بمانی
نزدیک که بیایی
قواعد بازی آدم ها
مسمومت می کند
بگذار بی دلیل دوستت داشته باشم
و تا زمانیکه هستم
بنــویــسم....
تا بی خبر بخوانی مرا...!
عطرزنبقای وحشی توی خونمون پیچیده
چشام از وقتی که رفتی دیگه بارونوندیده . . .

الهام موسوی ۰۳/۱۰/۹۱
آدم ها لالت می کنند...
بعد هی می پرسند...
چرا حرف نمی زنی؟؟!
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست...
رسیـده ای به آخرم همیشه دیر می رسی
به رد پای بـاورم همیـشه دیـر می رسی
شراب هفت ساله ای شـب مرا چه فایـده
به داد جام ساغـرم همیشه دیـر می رسی
چقدر ضجه می زدم دلـم گـرفته نازنیـن
عزیـز دل بـرابرم همیـشه دیـر می رسی
تـوان با تـو بودنم تلــف شـد و نیـامدی
به لحظه های پرپرم همیـشه دیر می رسی
نگاه کن که آتـشت چـگونه شعله ور شده
شرر زده سـراسـرم همیشه دیر می رسی
من از قرار گم شدن به مرگ خود رسیده ام
و زیر سنگ مرمـرم همیـشه دیر می رسی

سکوتم تمام حرف های من است ،
سکوتم را گوش کن ، گریه ات میگیرد. . .
با آغاز جنگ جهانی از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ که تمام اروپا درگیر شده بود عده زیادی از مردم (نظامی و غیر نظامی) کشته شدند یا مشکلات و تلخی های جنگ آنها را افسرده و گرفتار کرده بود. ناراحتی های فردی و اجتماعی جامعه را فراگرفته بود. اما حضور چارلی در این دوران بسیار قابل توجه بود.
] بعد از جنگ، کمدی های او ناراحتی ها را از بین می برد. چارلی فکر مردم را از مشکلاتی که با آن درگیر بودند دور می کرد و آنها را می خنداند. او به مردم نیرو و آرامش می داد. این ماجراهای جنگ شهرت چارلی را بیشتر کرد اما در همین دوران بود که دشمنان شروع به بدگویی درباره او کردند. انها می خواستند چارلی را از راس هالیوود پایین اورند. در سال ۱۹۱۷ که آمریکا وارد جنگ شد هزاران نامه اعتراض آمیز از آمریکا و انگلیس دریافت کرد که چرا به جنگ نپیوسته.
چارلی که به شدت تحت فشار قرار گرفته بود یک اعلامیه عمومی صادر کرد. او با استدلال قوی از میهن پرستی اش در مقابل ان هجوم ها دفاع کرد و در مقابل آنچه گفته می شد که از وظایقش شانه خالی کرده سخت دفاع کرد. او با بازی سنگین و خسته کننده فیلم تومیسرباز کوچک را ساخت که نزدیک بود در این کار جانش را از دست بدهد.
در سپتامبر ۱۹۱۷ ناگهانی و بدون مقدمه چارلی با میلارد هاریس دختر ۱۵ ساله ای که نقش سیاهی لشگر در فیلم داشت ازدواج کرد.
چارلی که احساساتی بود سریعا به زنان و دختران جوان و زیبا علاقه مند می شد. تنهایی خاصی داشت که هیچ کس نمی توانست آن را پر کند.
چارلی چاپلین ستاره بزرگ سینما، هر روز برای آن دختر گل می فرستاد و او را برای صرف غذا دعوت می کرد و… تا اینکه ازدواج کردند. ازدواج آنها یک شوک بزرگ برای اطرافیان به همراه داشت اما این ازدواج موفق نبود. چارلی نمی توانست با ان دختر که هیچ وجه اتشتراکی با وی نداشت زندگی کند. آنها خصوصیات اخلاقی مشترکی نداشتند و دخترک نیز کسی نبود که همراه چارلی رشد کند و به حد او برسد.
آنها یک بچه داشتند که کودک انها بعد از چندی درگذشت. خانم هاریس در پایان تقاضای طلاق کرد و چارلی نیز با ان موافقت نمود. خانم هاریس اعلامیه هایی به روزنامه ها و وکلایش داد که در آنها دلیل ناسازگاری خانم هاریس و چاپلین ذکر شده بود. او ذکر کرده بود که چگونه چاپلین به او بی توجهی می کرد و در دنیای خودش غرق بود و ساکت و گوشه گیر و…
چاپلین نیز از دادن اطلاعات به مطبوعات خودداری می کرد و تنها تهمت ها را تحمل می کرد. چارلی از آن به بعد مجبور شد به زندگی خصوصی خود بیشتر توجه کند. در ان روزها شهرت آرامش چارلی را بهم زده بود. هرکس دوست داشت به جای او باشد چارلی یک ستاره بود. فردی اجتماعی، این مشهوریت خسته کننده برایش یک تراژدی غم انگیز بود. چارلی پس از طلاق خود را مشغول کار فیلم پسربچه کرد. این فیلم یکی از بهترین کارهای اوست و مهمتر از همه این است که یک پسر هفت ساله را به قهرمان فیلم تبدیل کرد.

می توان در قاب خیس پنجره
چك چك آواز باران را شنید
می توان دلتنگی یك ابر را
در بلور قطره ها بر شیشه دید
می توان لبریز شد از قطره ها
مهربان و بی ریا و ساده بود
می توان با واژه های تازه تر
مثل ابری شعر باران را سرود
می توان در زیر باران گام زد
لحظه های تازه ای آغاز كرد
پاك شد در چشمه های آسمان
زیر باران تا خدا پرواز كرد.![]()
![]()
![]()
دانے که چرا مُهر جبین خاکـــ حسین است؟
چون قبله ے دل،پیکر صد چاک حسین است
دانے که چرا چوبـــــ شود قسمت آتشــــــ؟
بے حـــرمتیش بر لب و دندانـــ حسین است
دانے که چرا آبـــــــــ فراتست گلــــــ آلود؟
شــــرمنده زلعلِ لب عطشان حسین است
دانے که چرا کعبه ے حق گشته سیه پوش؟
یعنے که خـــــدا هم عزادار حسین است . . .
از "یا حسین" تا " با حسین " فرسنگها فاصلـــــه است
کوفیان نیز " یا حسین" گفتند ولے " با حسین " نماندند ...
بهم میگفتی:
<<برای کسی بمیر که برایت تب کند...>>
حالا مدت هاست هاست که من برایت مرده ام...
اما نمی دانم چرا دکترها دلیل تب کردنت را
سرماخوردگی میدانند...