شب
این دیده ی بی فروغ وتنها
در غربت ماه میشکستم
عمری زجوانی ام گذشتم
آواره ای بی هدف به هر سو
این گمشده ی خیال من کو
یک نور سفید در آسمانم
شاید ز سفر رسیده جانم
دل غرق نهایت سروری
گفتم که چقدربی عبوری
در پنجره ی ترانه هایم
پنهان شده درد وغصه هایم
در دیده ی خیس انتظارت
مانده به ابد رنگ نگاهت
از این شب تر عبور کردم
این خاطره را مرور کردم
چشمان سیاه واین جدایی
شب پنجره شعر و بی صدایی
(شعر از الهام موسوی)
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 12:9 توسط الهام موسوی
|
سلام به شمادوست گرامی و متشکریم که به وبلاگ ماسر زدین.